|
روی سنگ سخت و کهن زندگی از دیرباز ردی باقی مانده است
اثری که جاودانی است و هرگز محو نخواهد شد.دست فرشته ی مهربان عشق با قلمی زرین بر صفحه ی روزگار در ازل نقشی زد که تا ابد پایدار خواهد ماند.نقشی از پیوند دو قلب پاک و ساده که روزی در یک نگاه خلاصه شده و به هم گره خوردند و بر تابلوی حیات بر روی رنگین کمان دوستی ها و محبت ها برای همیشه ماندگار شدند. از همه ی دوستای خوبم که منو تنها نذاشتن و شریک غم های بی کسی ام بودند ممنونم و برای همه ی شما آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم. هر چیزی پایانی داره و اینم از پایان وبلاگ عشق ماندگار........... امیدوارم اگه عاشق میشید عشقتون حقیقی باشه ،عاشق شدن آسونه ولی مهم اینه که بتونید عشق رو تا ابد تو قلبتون نگه دارید و هیچ چیزنتونه اونو کمرنگ کنه در این صورته که شما عاشق واقعی و عشقتون عشق حقیقیه... و کلام آخر: تنها ماندن بهنر از گدایی عشق است. هیچ وقت خداحافظی رو دوست نداشتم ولی............ خدانگهدار
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
چامه وچکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم نعره نیستند تا زنای جان برآورم دردهای من نگفتنی،دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان،درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم،درد می کند ا نحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام،زخم خورده است دردهای پوستی کجا ؟؟؟؟؟؟ دردهای دوستی کجا ؟؟؟؟؟؟ این سماجت عجیب،پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا...دردهای بومی غریب... دردهای خانگی...دردهای کهنه ی لجوج... اولین قلم حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه ی را از برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است،درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
یادمه لحظه ی دیدار یادمه اون اولین بار یاد لبخندای گرمت چشای همیشه بیدار وقتی رفتی از کنارم بیقرار بیقرارم قسمت میدم به اون لحظه ی گرم آشنایی قسمت میدم تو رو به پاکی عشق خدایی قسمت میدم به اشکام که نگی ازم بیزاری ... منو تنها نذاری عشق من دلتنگ اون خنده هاتم عشق من گذشته ها وخاطراتم عشق من هر لحظه از عمرم که میره یاد تو از یادم نمیره عشق من غروب پاییز نگاتم عشق من هر لحظه مجنون صداتم عشق من به عکس تو میشم تا خیره بازم دلم آروم میگیره ا گه تنهایی یه درده تب تنهایی چه سرده گفتی که بر می گردی نکنه که بر نگردی........
حرف های هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ای دریغ و حسرت همیشگی نا گهان چقدر زود دیر می شود
ای مرگ بیا که زندگی کشت مرا
تو را به دادگاه خواهند کشید.... شاید به حبس ابد محکوم شوی،جزییات جنایت معلوم نیست؟!!!! اما... اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند!!!
عشق یعنی قدغن ترس من،وحشت رفتن،بی صدا شدن،یعنی اعتراف ناب من یعنی گفتگوی دو تن عشق یعنی گفتگو عشق یعنی جان پناه،یعنی دو چشم،یعنی نگاه،یعنی دو دست به سمت ما یعنی جستجو جنون سر شکن،داغ شبنم پر چمن سیل بی رحمی،وقته بازی جر زدن خود بی خودی،آدمک برفی پر از بی کسی،حرف بی حرفی عشق یعنی در خود خزیدن،نفس کشیدن،سقوط آزاد،از خواب پریدن عشق یعنی موی تو،یعنی دسته خوشبوی تو گردن پر غرور،یعنی جادوی تو عشق یعنی جان پناه یعنی دو چشم یعنی نگاه یعنی دو دست به سمت ما یعنی جستجو......
باران می بارد امشب بر سکوت تنهایی ام و سکوت با ترنم باران همنوا می شود و این بغض خیس می شکند،بغضی که از فراق چشمانت تا سحر منتظر بود دل بودنت را بهانه کرد ،صدایت کرد...نشنیدی اما با نم نم باران زار زار گریست
باز در کلبه ی تنهایی خویش عکس تو روی مرا ابری کرد عکس تو خنده به لب داشت اما.... اشک چشمان مرا جاری کرد
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتن ولی حیف که من زاده ی امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا من امروز می سوزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا اگر ما بد کنیم ،تو را بنده ی خوب بسیاراست تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست؟؟؟؟ شنیدم که شمشیر یکی را دوتا می کند بنازم به شمشیر عشق که دوتا را یکی می کند همیشه فاصله بین دست ما بود گریه هامون تو دلامون بی صدا بود صخره ی سکوت لبهای من وتو سقف عشقمونو کرد سیاه و نابود
انسان عزیزانشو فراموش نمی کنه
بلکه تنها به ندیدنشون عادت می کنه تقدیم به کسی که عادت به ندیدنش مثل فراموش کردنش غیر ممکنه
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته مرسی دنیا جون بابت شعر قشنگت
من عشق را در تو تو را در دل و دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ...! می شود...! آرام تلقین می کنم حالم...؟ نه...اصلا" خوب نیست تا بعد بهتر می شود... فکری برای این دل آرام وغمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین...! خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم کم کم زیادم می روی این روزگارو رسم اوست...!!! این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم. خدایا یاریم کن...
چه بگویم به تو ای رفته زدست
شدم از مستی چشمان تو مست شده ام سنگ پرست ، مرگ و نفرین بر آن کس که دلش را به دل سنگ تو بست
روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دامان مرا سخت گرفتی که نرو امروز که دلت پیش دل دیگری است کفشان مرا جفت نمودی که برو
هرگاه برای لحظه ای با خود خلوت می کنم به یاد روزهای اول آشنایی مان می افتم بی اختیار قلبم از تپش باز می ایستدوغم فراق تو را می گیرد واین چشمای خسته و خمار را عذاب می دهد با خود زیر لب زمزمه می کنم که اگر می دانستم بعد از هر آشنایی جدایی هم هست هرگز به روی نازنین وپر محبت تو لبخند نمی زدم که حال از هم جدا شده و در غم وغصه روزگار سپری کنیم !!!!!!!
من صبورم اما.... وای که چه سخته به دست آوردن چیزایی که دوست داری چقدر سخته دنیا رو بی تو دیدن چقدرسخته پیشم باشی ودستم بهت نرسه تک ستاره ی قلبم باشی ومن در تاریکی خوشبوترین باغ عشق باشی ومن بی نصیب از عطرت از مهرو وفا لبریزی ومن تشنه ی محبت من صبورم اما.... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما.... چقدر با همه ی عاشقیم محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم محزونم من صبورم اما.... بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دلیل ازهمه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما.... آه...آه... این بغض گران صبر نمی داند چیست؟؟؟؟؟
از طلوع عشق تا مرگ سرنوشت دوستت دارم نام : دل شکسته شهرت : غریبه علت مرگ : تنهایی دوست داشتم بمیرم و سیاه پوشت کنم نه آنکه بمانم و فراموشت کنم....... یاران به خدا بی وفایی نکنید...! با عاشقان دل شکسته جدایی نکنید...! یا وفا کنید تا آخر عمر یا از اول آشنایی نکنید...
قصه ی تنهایی من وحشت از جداییه جدایی از خاطره ها از دست بی وفاییه وحشتم از عاشقیه ترس من از فاصله هاست هراسم از پرپر شدن تو آغوش خاطره هاست آخه همه عاشقی ها قصه ی بی وفاییه تو تنهایی نشستنم بهتر از آشناییه اگه شبام حروم بشه بهتر از آه و زاریه پناه تنهایی دل عکسای یادگاریه تو قلبمو شکستی و دل یاد گرفت شکستنو بذار فراموشش بشه دل دادن ودل بستنو
کاش می دانستی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست؟ چگونه باور کنم نبودنت را ندیدنت را؟؟؟ مگر می توان بودو ندید؟ مگر می توان گذاشت و گذشت؟ مگر می توان احساس را در دل خشکاند...سوزاند؟؟؟؟ چه بی صدا رفتی چه بی امید رها کردی دل را آرزو را حرف را از بلبلک های باغ سراغت را گرفتم خبری نداشتند و خندیدند به حال زار من که چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟ از نیامدنت نپرسیدنت و خبر ندادنت گرفته وناتوان است آری......... آن ها نفهمیدند که بی تو چگونه سر کنم زندگی را
ای درخت بید تو شاهد بوده ای آمدم در وعده گاه و او نبود چشم بر ره جان من آمد به لب در صفیرم غیر او یاری نبود ای درخت بید دیدی عاقبت چون قراری آسمان خاموش ماند بعد عمری انتظار روی او امشب از یادم تهی آغوش ماند میکشم سر از میان شاخه ها پیش چشمم جز درخت بید نیست او نمی آید دگر در وعده گاه از وفای او به دل امید نیست یادم آید آن زمان دلدار من گفت در گوشم که امیدم تویی تا بگیرد بوسه از لبهای من گفت تنها عشق جاویدم تویی آنکه می بوسید گیسوی مرا عشق من بود فریبم دادو رفت آنکه جزعشقم به سر سودا نداشت در پی یار دگر افتادو رفت ای درخت بید تسکینم مده چشم من بر ره و او بار دگر نیست گر که او روزی از اینجا بگذرد باز خوان آواز غم های مرا از تو گر این حرف را باور نکرد ده نشان جای قدم های مرا...!!!!!!!!
چه بگویم کدامیک از حرف های دلم را..........؟ خسته ام از نامهربانی ها....خسته ام آری روزگارم به سختی می گذرد اشک مرا می شناسد چرا که همیشه مرا در بیابان احساساتم یاری می کندو هر زمان که همیشه احساس دلتنگی و غم و غصه در روحم چیره می شود برای نجاتم به سراغم می آید می دانی مدتهاست که قلب بیمارم را به مشت گرفته ام و به گدایی محبتت آمده ام قلب بیمارم را شکستی و پس زدی آن هم زمانی که تنها درمان قلب بیمارم احتیاج به دوای محبت داشت گله ای نیست .... بروید ...!!! و من از این پس قلب بیمارم را در سینه ام خواهم فشرد تا محبت بیگانه ای دوای درمانش نباشد چرا که خواهی آمد...... در یکی از ماههای فصل آینده بر سر خاکستر مزارم خواهی آمد
|
About![]()
Home
|